( شکرستان) قصه ها و نكته هاي پند آموز
 
پيوندهای روزانه
لینک های مفید

يه خونه مجردي با رفيقامون درست کرده بوديم، اونجا شده بود خونه گناه و معصيت...
گفت شب عاشورا هرچي زنگ زدم به رفيقام، هيچکدوم در دسترس نبودند
نه نمازي، نه حسيني، هيچي
ميگفتم اينارو همش آخوندا درآوردند، دو تا عرب با هم دعواشون شده به ما چه
ميگفت ماشينو برداشتم برم يه سرکي، چي بهش ميگن؟ گشتي بزنم
تو راه که ميرفتم يه خانمي را ديدم، دخترخانم چادري داشت ميرفت حسينيه
خلاصه اومدم جلو و سوار ماشينش کردم با هر مکافاتي که بود، ميرسونمت و ....ـ
خلاصه، بردمش توي اون خانه ي مجردي
اينم مثل بيد ميلرزيد و گريه ميکرد و ميگفت بابا مگه تو غيرت نداري؟ آخه شب عاشوراست!!!! بيا به خاطر امام حسين حيا کن
گفتم برو بابا امام حسين کيه؟ اينارو آخوندا درآوردند، اين عربها با هم دعواشون شده به ما ربطي نداره
گفت توي گريه يه وقت گفتش که: خجالت بکش من اولاد زهرام، به خاطر مادرم فاطمه حيا کن!!! من اين کاره نيستم، من داشتم ميرفتم حسينيه!
گفتم من فاطمه زهرا هم نميشناسم، من فقط يه چيز ميشناسم: جواني، جواني کردن
جواني، گناه
جواني، شهوت
اينارو هم هيچ حاليم نيست
گفت اين خانمه گفت: تو اگر لات هم هستي، غيرت لاتي داري يا نه؟ گفت: چطور؟ خودت داري ميگي من زمين تا آسمون پر گناهم ، اين همه گناه کردي، بيا امشب رو مردونگي لوتي وار به حرمت مادرم زهرا گناه نکن، اگه دستتو مادرم زهرا نگرفت برو هرکاري دلت ميخواد بکن
گفت ما غيرتي شديم
لباسامو پوشيدم و گفتم: يالا چادرو سرت کن ببينم، امشب ميخوام تو عمرم براي اولين بار به حضرت زهرا اعتماد کنم ببينم اين زهرا ميخواد چيکار کنه مارو... يالا
سوار ماشينش کردم و اومدم نزديک حسينيه اي که ميخواست بره پياده اش کردم
از ماشين که پياده شد داشت گريه ميکرد
همينجور که گريه ميکرد و درو زد به هم، دم شيشه گفت: ايشاالله مادرم فاطمه دستتو بگيره، خدا خيرت بده آبروي منو نبردي، خدا خيرت بده...
ميگه اومدم تو خونه و حالا ضد حال خورديم و ....
تو صحبت ها که داشتم ميبردمش تا دم حسينيه، هي گريه ميکرد و با خودش حرف ميزد، منم ميشنيدم چي ميگه
اما داشت به من ميگفت
ميگفت: اين گناه که ميکني سيلي به صورت مهدي ميزني، آخه چرا اينقدر حضرت مهدي رو کتک ميزني، مگه نميدوني ما شيعه ايم، امام زمان دلش ميگيره، اينارو ميگفت
منم سفت رانندگي ميکردم
پياده که شد رفت، آمدم خونه
ديدم مادرم، پدرم، خواهرام، داداشام اينا همه رفتند حسينيه
تو اينام فقط لات من بودم
گفت تلويزيونو که روشن کردم ديدم به صورت آنلاين کربلا را نشون ميده
صفحه ي تلويزيون دو تکه شده، تکه ي راستش خود بين الحرمين و گاهي ضريحو نشون ميده، تکه دومش، قسمت دوم صفحه ي تلويزيون يه تعزيه و شبيه خوني نشون ميداد، يه مشت عرب با لباس عربي، خشن، با چپي هاي قرمز، يه مشت بچه ها با لباس عربي سبز، اينارو با تازيانه ميزدند و رو خاکها ميکشوندند
ميگفت من که تو عمرم گريه نکرده بودم، ياد حرف اين دختره افتادم گفتم وااااااي يه عمره دارم تازيانه به مهدي ميزنم
ميگفت پاي تلويزيون دلم شکست، گفتم زهرا جان دست منو بگير
زهراجان يه عمره دارم گناه ميکنم، دست منو بگير
من ميتونستم گناه کنم، اما به تو اعتماد کردم
کسي هم تو خونه نبود، ديگه هرچي دوست داشتم گريه کردم
گريه هاي چند ساله که بغض شده بود، گريه ميکردم، داد ميزدم، عربده ميکشيدم، خجالت که نميکشيدم ديگه، کسي نبود
ميگفت نزديکاي سحر بود، پدر و مادرم از حسينيه آمدند
تا مادرم درو باز کرد، وارد شد تو خونه، تا نگاه به من کرد (اسمش رضاست)، يه نگاه به من کرد گفت: رضا جان کجا بودي؟
گفتم چطور؟ گفت بوي حسين ميدي!
رضاجان بوي فاطمه ميدي، کجا بودي؟
افتادم به دست پدر و مادرم، گريه.... تورو به حق اين شب عاشورا منو ببخش
من کتک زدم، اشتباه کردم
بابام گريه کن، مادرم گريه کن، داداشها، خواهرا... همه خوشحال
داداش ما، پسر ما، پسرم حسيني شده
صبح عاشورا، زنجيرو برداشتم و پيرهن مشکي رو پوشيدم و رفتم تو حسينيه
تو حسينيه که رفتم، ميشناختند، ميدونستند من هيچوقت اينجاها نميومدم
همه خوشحال
رئيس هيئت آدم عاقليه
آمد و پيشوني مارو بوسيد و بغلمون کرد و گفت رضاجان خوش آمدي، منت سر ما گذاشتي
گفت منم هي زنجير ميزدم و ياد اون سيلي هايي که به مهدي زده بودم گريه ميکردم
هي زنجير ميزدم به ياد کتکايي که با گناهانم به مهدي زدم گريه ميکردم
جلسه که تمام شد، نهارو که خورديم، رئيس هيئت منو صدا زد
(من یه خواهشی دارم به کسانی که دستشون به دهنشون میرسه، میتونند سالی چند نفرو کربلا ببرند تورو به خدا یکی از کسانی که کربلا میبرید از این طایفه باشه
اون جوونی که اهل این حرفها نیست اما یه روز عاشورا میاد، همون روز دستشو بگیر بگو خوش آمدی، میای بریم کربلا؟
این جوونا اگر شش گوشه ی حسینو ببینند گریه میکنند، متحول میشن، کربلا آدمو آدم میکنه)
اومد به من گفت: رضاجان میای کربلا؟ گفتم: کربلا؟!! من؟!!! من پول ندارم!!!
گفت نوکرتم، پول یعنی چی؟ خودم میبرمت
میگفت حاج آقا هنوز ماه صفر تموم نشده بود دیدم بین الحرمینم
رئیس هیئت اومد گفت که: آقارضا، بریم تو حرم
گفتم برید من یه چند دقیقه کار دارم
تنها که شدم، زدم تو صورتم گفتم حسین جان میخوای با دل من چکار کنی؟
زهراجان من یه شب تو عمرم به تو اعتماد کردم، کربلاییم کردی؟ بی بی جان آدمم کردی؟
اومدم شبکه رو گرفتم، ضریح امام حسینو، گریه کردم. داد میزدم، حسین جان، حسین جان، دستمو بگیر حسین جان، پسر فاطمه دستمو بگیر، نگذار برگردم دوباره
میگفت رئیس هیئت کاروان داره، مکه مدینه میبره. میگفت حاج آقا به جان زهرا سال تمام نشده بود گفت میای به عنوان خدمه بریم مدینه، گفت همه کاراش با من، من یکی از خدمه هام مریض شده
خلاصه آقا چندروزه ویزای مارو گرفت، یه وقت دیدیم ای بابا سال تمام نشده تو قبرستان بقیع، پای برهنه، دنبال قبر گمشده ی زهرا دارم میگردم
گریه کردم: زهرا جان، بی بی جان، با دل من میخوای چکار کنی؟ من یه شب به تو اعتماد کردم هم کربلاییم کردی هم مدینه ای؟
میگفت خلاصه کار برام پیش اومد و کار و دیگه رفیقای اون چنینی را گذاشتم کنار و آبرو پیدا کردم
یه مدتی، دو سالی گذشت
میگفت حاج آقا همه یه طرف، این یه قصه که میخوام بگم یه طرف
مادر ما گفت: رضاجان حالا که کار داری، زندگی داری، حاجی هم شدی، مکه هم رفتی، کربلایی هم شدی، نوکر امام حسین هم شدی، آبرو پیدا کردی، اجازه میدی بریم برات خواستگاری؟
گفتم بریم مادر، یه دختر نجیب زندگی کن را پیدا کن
رفتند گفتند یه دختری پیدا کردیم خیلی دختر مومنه و خوبیه و اینهاست، خلاصه رفتیم خواستگاری
پدر دختر تحقیقاتشو کرده بود.
چقدر خوبه دختردارها اینجوری دختر شوهر بدن، باریکلا
میگفت منو برد توی یه اتاق و درو بست و گفت: ببین رضاجان من میدونم کی هستی. اما دو سه ساله نوکر ابی عبدالله شدی. میدونم چه کارها و چه جنایات و .... همه ی اینارو میدونم، ولی من یه خواهش دارم، چون با حسین آشتی کردی دخترمو بهت میدم نوکرتم هستم. فقط جان ابی عبدالله از حسین جدا نشو. همین طوری بمون. من کاری با گذشته هات ندارم. من حالاتو میخرم. من حالا نوکرتم.
میگفت منم بغلش کردم پدر عروس خانم را، گفتم دعا کنید ما نوکر بمونیم.
گفت از طرف من هیچ مانعی نداره، دیگه عروس خانم باید بپسنده و خودتون میدونید
گفتند عروس خانم چای بیارند. ما هم نشسته بودیم. پدرمون، خواهرمون، مادررمون، اینها همه، مادرش، خاله اش، عمه اش، مهمونی خواستگاری بود دیگه
عروس خانم وقتی سینی را آورد گذاشت جلوی ما، یه نگاه به من کرد، یه وقت گفت:
یا زهرا!!!!!
سینی از دستش ول شد و گریه و از سالن نرفته خورد روی زمین...
مادرش، خاله اش، مادر من، خواهر ما رفتند زیر بغلشو گرفتند و بردنش توی اتاق
میگفت من دیدم حاج آقا فقط صدای شیون از اتاق بلنده
همه فقط یک کلمه میگن: یا زهرا!!!
منم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید، چه خبره! مادرمو صدا زدم، گفتم مادر چیه؟
گفت مادر میدونی این عروس خانم چی میگه؟
گفتم چی میگه؟
گفت: مادر میگه که....
دیشب خواب دیدم حضرت زهرا اومده به خواب من، عکس این پسر شمارو نشونم داده، گفته این تازگیا با حسین من رفیق شده....
به خاطر من ردش نکن
مادر دیشب فاطمه سفارشتو کرده

به خدا جوونا اگر رفاقت کنید، اعتماد کنید، زهرا آبروتون میده، دنیاتون میده، آخرتتون میده

[ پنجشنبه سیزدهم آذر 1393 ] [ 14:35 ] [ شکر شکن ]
قرائتی اینگونه حقانیت شیعه را ثابت کرد حجت الاسلام و المسلمین قرائتی در گردهمایی که در پاکستان حضور داشت توانست در میان علمای شیعه و سنی با آیاتی از قرآن حقانیت شیعه را ثابت کند. گردهمايى بسيار مهمى در پاكستان بود. من هم با دعوت در آن جلسه شركت كرده بودم. هرچند بعضى‏ ها تعريف ‏هايى درباره شيعه داشتند، ولى اكثراً علما و دانشمندان اهل سنّت بودند و بر ضدّ شيعه صحبت مى ‏شد. نوبت به من رسيد، فكر كردم چه بگويم، رفتم پشت تريبون و گفتم: نه شيعه و نه سنّى! همه خوشحال شده و برايم كف زدند. بعد گفتم: البته براى شيعه بودنم سه دليل از قرآن دارم: اوّل: قرآن می ‏فرمايد: « وَ السَّابِقُونَ‏ السَّابِقُونَ‏ ، أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ‏ » ( واقعه، 10 ـ 11 ) حضرت على و امام حسن و امام حسين عليهم السلام از سابقين هستند و امامان چهارگانه اهل‏سنت ( مالكى، شافعى، حنبلى و حنفى ) همه از متأخّرين می ‏باشند. دوّم: قرآن می فرمايد: « وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في‏ سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُون‏ » ( آل‏عمران، 169) و « فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدينَ دَرَجَةً » ( نساء، 95 ) تمام‏ پيشوايان شيعه، جهاد كرده و در راه خدا شهيد شده‏ اند، ولى امامان چهارگانه اهل‏سنت چه طور؟ سوّم: قرآن درباره اهل ‏بيت عليهم السلام مى‏ فرمايد: « إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً» ( احزاب، 33 ) ولى درباره امامان چهارگانه يك آيه هم نداريم. دوباره كف زدند و مرا تشويق كردند.

[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 13:29 ] [ شکر شکن ]
تفسیر به روز
در اردبیل جلسه تفسیر براى جوانان برگزار نمودم ، عدّه اى از جوانها آمدند گفتند: حاج آقا! تفسیر براى پیرمردهاست ، براى ما مطالب روز را بگوئید. من فهمیدم كه آنهایى كه قبلاً تفسیر گفته اند، بدون رعایت حال مستمعین بوده والاّ قرآن معجزه و ((بیان للناس )) است و باید جورى باشد كه هر كس به حدّ ظرفیت و كشش خود بتواند استفاده كند، حتّى بچه ها هم مى توانند تفسیر داشته باشند. زیرا پیامبر اكرم صلّلى اللّه علیه و آله با همین داستان هاى قرآن ، سلمان و ابوذر تربیت كرد.
همانجا براى جوان ها تفسیر سوره یوسف را شروع كردم ، به این شكل كه :
یوسفى بود؛

جوانها! شما همه یوسفید.
او را بردند؛ شماها را هم مى برند.
به اسم بازى بردند؛ شماها را نیز به اسم بازى مى برند.

قرائتی

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 14:14 ] [ شکر شکن ]

تشكّر از خانواده
با اینكه منزل ما رفت و آمد مهمان زیاد بود، ولى حاجیه خانم گفت : شما آقاى مطهرى را دعوت كنید. علّت را پرسیدم ؟ گفت : چون تنها مهمانى كه موقع رفتن به نزدیك درب آشپزخانه آمده و از من تشكّر كرد ایشان است ، بقیه مهمان ها از شما تشكّر مى كنند.

قرائتی

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 14:14 ] [ شکر شکن ]
استاد و شاگرد
استادى داشتم كه مدّتى خدمت او درس مى خواندم ، یك روز به هنگام درس ، درب اطاق باز شد. استاد بلند شد درب را بست وبرگشت و درس را ادامه داد.
گفتیم : آقا مى گفتى ما مى بستیم ، فرمود: خوب نیست استاد به شاگردش دستور بدهد!
خدا مى داند هر چه نزدش خواندم فراموش كرده ام ، امّا این برخورد همچنان در ذهنم باقى مانده است .
قرائتی

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 14:13 ] [ شکر شکن ]
خنده پدرم
روزهاى اوّل ازدواجم بود، با همسرم آمدم قم و خانه اى اجاره كردیم . یك اطاق 12 مترى داشتیم ، ولى یك فرش 6 مترى . پدرم آمد به منزل ما احوال پرسى ، گفتم : اگر ما یك فرش 12 مترى مى داشتیم و این اطاق فرش مى شد زندگى ما كامل مى شد. پدرم خندید! گفتم : چرا مى خندید؟ گفت : من 80 سال است مى دوم زندگى ام كامل نشده ، خوشا به حال تو كه با یك فرش زندگى ات كامل مى شود.


[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 14:12 ] [ شکر شکن ]
 آدمها سه دسته اند:

- عینک! -

ملحفه! -

فرش!

وقتی یک لکه ی چایی بنشیند روی عینکت، "بلافاصله" زود آن را با "دستمال کاغذی" پاک می کنی! وقتی همان لکه بنشیند روی ملحفه، می گذاری "سر ماه" که لباس ها و ملحفه ها جمع شد، همه را با هم با "چنگ" (زمان قدیم!) می شویی! وقتی همان لکه بنشیند روی فرش، می گذاری "سر سال" ، با "دسته بیل" به جانش می افتی!!! خدا ( و به تعمیم آن: ولی خدا) هم با بنده های مو منش مثل عینک رفتار می کند. بنده های پاک و زلالی که جایشان روی چشم است، تا خطا کردند،بلافاصله حالشان را می گیرد (والبته دردنیا و خفیف) .. دیگران را به موقعش تنبیه میکند
 آن هم با چنگ!!
 و آن گردن کلفت هایش را می گذارد تا چرک هایشان جمع شود
 (قرآن کریم: ما به کافران مهلت می دهیم تا بر کفر خویش بیافزایند)
 و سر سال (یا قیامت، یا هم دنیا و هم قیامت) حسابی با دسته بیل(!) از شرمندگیشان در می آید!!!

[ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ] [ 10:59 ] [ شکر شکن ]
مثالهای زیبای حاج آقا قرائتی برای تبیین مفهوم انتظار
معناى انتظار امام زمان علیه السلام چیست؟ آیا به معناى سكوت و بى‏تفاوتى در برابر ظلم و فساد است؟


پاسخ: ما هر شب منتظر طلوع خورشید فردا هستیم، امّا معناى انتظار خورشید آن نیست كه دست روى دست بگذاریم و تا صبح در تاریكى به سر بریم، بلكه هر كس اتاق خود را روشن مى‏كند.
 
ما در زمستان منتظر فرارسیدن تابستان هستیم، ولى انتظار تابستان به آن معنا نیست كه در زمستان بلرزیم و اتاق خود را گرم نكنیم.

در زمان غیبت امام زمان علیه السلام نیز باید به مقدار توانِ خود با ظلم مبارزه كنیم و در صدد اصلاح خود و جامعه برآییم. در روایات مى‏خوانیم: «أفضلُ الاعمال اِنتظارُ الفَرج»(بحار، ج 75، ص 208.) بهترین عمل، انتظار آمدن حضرت مهدى علیه السلام است.

بر اساس این حدیث، انتظار، حالت نیست، بلكه عمل است: «افضل الاعمال» بنابراین، منتظران واقعى باید اهل‏ عمل باشند. منتظران مصلِح باید خود صالح باشند، كسى كه منتظر مهمان است در خانه آرام نمى ‏نشیند.

وظیفه مردم در زمان غیبت، خودسازى و امر به معروف و دعوت به حق و آگاه سازى دیگران است.

[ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ] [ 10:32 ] [ شکر شکن ]


 
    

مورچه هر روز صبح زود سر کار می‌رفت و بلافاصله کارش را شروع می‌کردبا خوشحالی به میزان زیادی محصول تولید می‌کرد
رئیسش که یک شیر بود، ازاینکه می‌دید مورچه می‌تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعجب بود
بنابر این بدین منظور سوسکی را که تجربه بسیار بالایی در سرپرستی داشت و به نوشتن گزارشات عالی شهره بود، استخدام کرد
اولین تصمیم سوسک راه اندازی دستگاه ثبت ساعت ورود و خروج بود
او همچنین برای نوشتن و تایپ گزارشاتش به کمک یک منشی نیاز داشت
عنکبوتی هم مدیریت بایگانی و تماسهای تلفنی را بر عهده گرفت
شیر از گزارشات سوسک لذت می‌برد و از او خواست که نمودارهایی که نرخ تولید
را توصیف می‌کند تهیه نموده که با آن بشود روندها را تجزیه تحلیل کند
او می‌توانست از این نمودارها در گزارشاتی که به هیات مدیره می‌داد استفاده کند
بنابراین سوسک مجبور شد که کامپیوتر جدیدی به همراه یک دستگاه پرینت لیزری بخرد
او از یک مگس برای مدیریت واحد تکنولوژی اطلاعات استفاده کرد
مورچه که زمانی بسیار بهره ور و راحت بود،
از این حذ افراطی کاغذ بازی و جلساتی که بیشترین وقتش را هدر می‌داد متنفر بود
شیر به این نتیجه رسید که زمان آن فرا رسیده که شخصی را به عنوان مسئول واحدی
که مورچه در آن کار می‌کرد معرفی کند
این سمت به جیر جیرک داده شد.
اولین تصمیم او هم خرید یک فرش و نیز یک صندلی ارگونومیک برای دفترش بود
این مسئول جدید یعنی جیر جیرک هم به یک عدد کامپیوتر و یک دستیار شخصی
که از واحد قبلی اش آورده بود، به منظور کمک به برنامه بهینه سازی استراتژیک
کنترل کارها و بودجه نیاز پیدا کرد
اکنون واحدی که مورچه در آن کار می‌کرد به مکان غمگینی تبدیل شده بود که دیگر هیچ کسی در آن جا نمی‌خندید و همه ناراحت بودند
در این زمان بود که جیر جیرک، رئیس یعنی شیر را متقاعد کرد که نیاز مبرم به شروع یک مطالعه سنجش شرایط محیطی وجود دارد
با مرور هزینه‌هایی که برای اداره واحد مورچه می‌شد،
شیر فهمید که بهره وری بسیار کمتر از گذشته شده است
بنابر این او جغد که مشاوری شناخته شده و معتبر بود را برای ممیزی و پیشنهاد راه حل اصلاحی استخدام نمود
جغد سه ماه را در آن واحد گذراند و با یک گزارش حجیم چند جلدی باز آمد،
نتیجه نهایی این بود: تعداد کارکنان زیاد است
حدس می‌زنید اولین کسی که شیر اخراج کرد چه کسی بود؟
مسلماً مورچه؛ چون او عدم انگیزه اش را نشان داده و نگرش منفی داشت

[ چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393 ] [ 12:52 ] [ شکر شکن ]
تاجری در روستایی، مقدار زیادی محصول کشاورزی خرید و می‌خواست با آنها را با ماشین به انبار منتقل کند. در راه از پسری پرسید: «تا جاده چقدر راه است؟»

پسر جواب داد: «اگر آرام بروید حدود ده دقیقه کافی است. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شاید بیشتر.»

تاجر از این تضاد در جواب پسر ناراحت شد و به او بد و بیراه گفت و به سرعت خودرو را به جلو راند. اما پنجاه متر بیشتر نرفته بود که چرخ ماشین به سنگی برخورد کرد و با تکان خوردن ماشین، همه محصول‌ها به زمین ریخت. تاجر وقت زیادی برای جمع کردن محصول ریخته شده صرف کرد و هنگامی که خسته و کوفته به سمت خودرواش بر می‌گشت یاد حرف‌های پسر افتاد و وقتی منظور او را فهمید بقیه راه را آرام و بااحتیاط طی کرد.

شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم تا به مقصد برسیم.

لابروير: «برای كسی كه آهسته و پيوسته راه می‌رود، هيچ راهی دور نیست.»

[ چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393 ] [ 12:35 ] [ شکر شکن ]
به مناسبت شهادت امام هادی علیه السلام

ایام سوگواری آن امام همام را تسلیت میگویم

در ایام متوکل عباسی زنی ادعا کرد که من حضرت زینب هستم و متوکل به او گفت: تو زن جوانی هستی و از آن زمان سالهای زیادی گذشته است.

آن زن گفت : رسول خدا در من تصرف کرد و من هر چهل سال به چهل سال جوان می شوم. متوکل، بزرگان و علما را جمع کرد و راه چاره خواست.

متوکل به آنان گفت: آیا غیر از گذشت سال، دلیل دیگری برای رد سخنان او دارید؟ گفتند: نه.

آنان به متوکل گفتند : هادی علیه السلام را بیاور شاید او بتواند باطل بودن این زن را روشن کند.

امام علیه السلام حاضر شد و فرمود: این دروغگو است و زینب سلام الله علیها در فلان سال وفات کرده است.

متوکل پرسید : آیا غیر از این، دلیلی برای دروغگو بودن هست؟

امام علیه السلام فرمود: بله و آن این است که گوشت فرزندان فاطمه سلام الله علیها بر درندگان حرام است. تو این زن را به قفس درندگان بینداز تا معلوم شود که دروغ می گوید.

متوکل خواست او را در قفس بیندازد، او گفت: این آقا می خواهد مرا به کشتن بدهد، یک نفر دیگر را آزمایش کنید. برخی از دشمنان امام علیه السلام به متوکل پیشنهاد کردند که خود امام علیه السلام داخل قفس برود.

متوکل به امام عرض کرد: آیا می شود خود شما داخل قفس بروید؟! نردبانی آوردند و امام علیه السلام داخل قفس رفت و در داخل قفس شش شیر درنده بود.

وقتی امام علیه السلام داخل شد شیرها آمدند و در برابر امام علیه السلام خوابیدند و امام علیه السلام آنها را نوازش کرد و با دست اشاره می کرد و هر شیری به کناری می رفت.

وزیر متوکل به او گفت : زود او را از داخل قفس بیرون بیاور و گرنه آبروی ما می رود.

متوکل از امام هادی علیه السلام خواست که بیرون بیاید و امام علیه السلام بیرون آمد. امام فرمود : هر کس می گوید فرزند فاطمه (سلام الله علیها) است داخل شود.

متوکل به آن زن گفت : داخل شو. آن زن گفت : من دروغ می گفتم و احتیاج، مرا به این کار وا داشت و مادر متوکل شفاعت کرد و آن زن از مرگ نجات یافت.

منابــع :

- بحار الانوار ج ۵۰ ص ۱۴۹ ح ۳۵ چاپ ایران.

- منتهی الامال ج ۲ ص ۶۵۴ چاپ هجرت.

[ شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 7:25 ] [ شکر شکن ]

 وقتی رییس شما مصمم است حال‌تان را بگیرد
 رییس: 50 آجر توی هواپیماست. یکی از آنها را به بیرون پرتاب می‌کنیم. الآن چند آجر توی هواپیما مانده؟
کارمند: 49 آجر.
رییس: چگونه می‌شود یک فیل را در سه مرحله در یخچال جا داد؟
کارمند: در یخچال را باز می‌کنیم، فیل را در یخچال می‌گذاریم، در یخچال را می‌بندیم.
رییس: چگونه می‌شود یک گوزن را در چهار مرحله در یخچال جا داد؟
کارمند: در یخچال را باز می‌کنیم، فیل را درمی‌آوریم، گوزن را داخل یخچال می‌گذاریم، در یخچال را می‌بندیم.
رییس: امروز تولد شیر سلطان جنگل است، همۀ حیوان‌ها به جشن تولد او آمده‌اند به جز یکی از آنها، چرا؟
کارمند: گوزن نیامده، چون توی یخچال است.
رییس: یک پیرزن چگونه می‌تواند از یک رودخانۀ پر از تمساح رد شود؟
کارمند: به راحتی، چون تمساح‌ها به جشن تولد شیر رفته‌اند.
رییس: سؤال آخر، با این حال پیرزن در رودخانه می‌میرد، چرا؟
کارمند: اووممم... نمی‌دانم، شاید غرق شده باشد.
رییس: نخیر، آجری که از هواپیما بیرون انداخته بودیم توی سرش می‌خورد. مشکل همین است، تو روی کارت تمرکز نداری. برو.

نتیجۀ اخلاقی داستان: وقتی رییس شما مصمم است حال‌تان را بگیرد، راه فرار ندارید

[ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 ] [ 9:4 ] [ شکر شکن ]

هدیه روز مادر

بچه ها دور هم جمع شده بودند و درباره هدیه روز مادر صحبت می کردند. یکی از آن ها می گفت: من برای مادرم لباس زیبایی خریده ام. دیگری می گفت: من هم دیروز با پدر به بازار رفتم و یک انگشتر خریدم و یکی دیگر از بچه ها گفت:.... در بین آن ها دختر کوچکی بود که گفت:من برای مادرم یک مزرعه خریده ام!...

همه بچه ها خندیدند و حرف او را به شوخی گرفتند. فردا که مادر دختر کوچولو هدیه اش را باز کرد لبخند زیبایی بر لبانش  نقش بست:

یک مشت دانه ذرت- یک مشت دانه آفتابگردان-یک مشت دانه لوبیا و...   

فرشتـــــــه

روزی خداوند فرشته ای را به زمین فرستاد که بال نداشت!...فرشتگان دیگرگفتند: فرشته ای که بال نداشته باشد، فرشته نیست...

خداوند گفت: به پایین و به آن مادر و کودک نگاه کنید... فرشتگان با حسرت و شرمندگی سر به زیر افکندند.

وقتی نگاهم به دستان چروکیده مادر و چشمان مهربانش می افتد می فهمم که این فرشته زمینی تنها فرشته ای است که نیاز به بال ندارد.

موهای بافته مادرم

وقتی کوچک بودم عادت داشتم قبل از خوابیدن موهای بافته مادرم را در دست بگیرم و با آن ها بازی کنم تا بتوانم راحت بخوابم...

یک روز دوست قدیمی مادر به خانه ما آمد و موهای زیبای مادر را کوتاه کرد... کوتاهِ کوتاه...

بغض گلویم را گرفت. به حیاط دویدم و زیرِ درخت سیب، کنارِ حوض نشستم و کلی گریه کردم.

شب که از راه رسید غمگین به رختخواب رفتم، ولی ناباورانه دو گیسوی بافته شده مادر را با دو روبان رنگی زیبا به روی بالش دیدم...

مادر کلک زیبایی زده بود... دیگر می توانستم به تنهایی بخوابم...

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 8:51 ] [ شکر شکن ]
مادری پیر و پریشان احوال / عمر او بود فزون از پنجاه

 زن ، بی شوهر و از حاصل عمر / یک پسر داشت شرور و خودخواه

 روز و شب درپی اوباشی خویش / بی خبر از شرف وعزّت و جاه

 دیده بود او به بر مادر پیر / یک گره بسته ی زر ،گاه به گاه

 شبی آمد که ستاند آن زر / بکندصرف عمل های تباه

 مادر از دادن زر کرد ابا / گفت:رو ، رو ، که گناه است گناه

 این ذخیره است مرا ای فرزند / بهر دامادیت ان شاءالله

 حمله آورد پسر تا گیرد /  آن گره بسته ی زر ،خواه مخواه

 مادر از جور پسر شیون کرد / بود از چاره چو دستش کوتاه

 پسر افشرد گلوی مادر / سخت ، چندان که رخش گشت سیاه

 نیمه جان پیکر مادر بگرفت / بر سر دوش و بیفتاد به راه

 بر در چاه عمیقی افکند / کز جنایت نشود کس آگاه

 شد سرازیر پس از واقعه او / تا نماید به ته چاه ، نگاه

 از ته چاه به گوشش آمد / ناله ی زار حزینی ناگاه

 آخرین گفته ی مادر این بود / آه! فرزند نیفتی در چاه!

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 8:42 ] [ شکر شکن ]
شعر زیبای قلب مادر - ایرج میرزا

 داد معشوقه به عاشق پیغام / که کند مادر تو با من جنگ

 هرکجا بیندم از دور کند / چهره پرچین و جبین پرآژنگ

 با نگاه غضب آلوده زند / بر دل نازک من تیر خدنگ

 از در خانه مرا طرد کند / همچو سنگ از دهن قلماسنگ

 نشوم یکدل و یکرنگ تو را / تا نسازی دل او از خون رنگ

 گر تو خواهی به وصالم برسی / باید این ساعت بی خوف و درنگ

 روی و سینه ی تنگش بدری / دل برون آری از آن سینه ی تنگ

 گرم و خونین به منش باز آری/ تا برد ز آینه ی قلبم زنگ

 عاشق بی خرد ناهنجار/ نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ

 حرمت مادری از یاد ببرد / مست از باده و دیوانه ز بنگ

 رفت و مادر بفکند اندر خاک / سینه بدرید و دل آورد به چنگ

 قصد سر منزل معشوقه نمود/ دل مادر به کفش چون نارنگ

 از قضا خورد دم در به زمین/ اندکی رنجه شد او را آرنگ

 آن دل گرم که جان داشت هنوز / اوفتاد از کف آن بی فرهنگ

 از زمین باز چو برخاست نمود/ پی برداشتن دل آهنگ

 دید کز آن دل آغشته به خون/ آید آهسته برون این آهنگ :

 آه دست پسرم یافت خراش!/ وای پای پسرم خورد به سنگ!

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 8:41 ] [ شکر شکن ]
سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند. بعد، آنها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد. حال، از حاضرین خواست که به اطاق دیگر بروند و هر یک بادکنکی را که نامش روی آن بود بیابد. همه باید ظرف پنج دقیقه بادکنک خود را بیابند. همه دیوانه‌وار به جستجو پرداختند؛ یکدیگر را هُل می‌دادند؛ به یکدیگر برخورد میکردند و هرج و مرجی راه انداخته بودند که حدّی نداشت. مهلت به پایان رسید و هیچکس نتوانست بادکنک خود را بیابد. بعد، از همه خواسته شد که هر یک بادکنکی را اتفاقی بردارد و آن را به کسی بدهد که نامش روی آن نوشته شده است. در کمتر از پنج دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند. سخنران ادامه داده گفت: “همین اتّفاق در زندگی ما می‌افتد. همه دیوانه‌وار و سرآسیمه‌ در جستجوی سعادت خویش به این سوی و آن سوی چنگ می‌اندازیم و نمی‌دانیم سعادت ما در کجا واقع شده است. سعادت ما در سعادت و مسرّت دیگران است. به یک دست سعادت آنها را به آنها بدهید و سعادت خود را از دست دیگر بگیرید. این است

هدف زندگی انسان.

با تشکر از دوست خوبم عرب نژاد

[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 10:12 ] [ شکر شکن ]

[ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 ] [ 12:50 ] [ شکر شکن ]
 ﺷﻮﻫﺮﻩﺷﺐ ﺩﻳﺮ ﻣﻴﺎﺩﺧﻮﻧﻪ
ﺯﻧﺶ ﺩﺍﺩﻭ ﺑﻴﺪﺍﺩ ﻣﻴﻜﻨﻪ
ﻣﻴﮕﻪ ﺍﮔﻪ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﻣﻨﻮ ﻧﺒﻴﻨﻰ ﭼﻪ ﺣﺴﻰ ﺑﻬﺖ ﺩﺳﺖ ﻣﻴﺪﻩ ؟
ﺷﻮﻫﺮﻩ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻰ ﻣﻴﮕﻪ ﺧﻴﻠﻰ ﻋﺎﻟﻰ ﻣﻴﺸﻪ ! ...

            اونوقت بود که شوهره دیگه زنش رو ندید


ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﺷﻮﻫﺮﻩ ﺯﻧﺸﻮ ﻧﺪﯾﺪ
ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﺷﻮﻫﺮﻩ ﺯﻧﺸﻮ ﻧﺪﯾﺪ
ﺭﻭﺯ ﺳﻮﻡ ﻫﻢ ﮔﺬﺷﺖ ﺑﺎﺯﻡ ﺷﻮﻫﺮﻩ ﺯﻧﺸﻮ ﻧﺪﯾﺩ ...
.
.
.
ﺧﻼﺻﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻭﺭﻡ ﭼﺸﻤﻪ ﺷﻮﻫﺮﻩ ﺑﻬﺘﺮ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻮﻧﺴﺖ
ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﻢ ﺯﻧﺸﻮ ﺑﺒﯿﻨﻪ
[ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ] [ 15:18 ] [ شکر شکن ]

در زمان خلافت عمر، جوانى به نزد او آمد و از مادرش شكايت كرد. و ناله سر مى داد كه : خدايا! بين من و مادرم حكم كن .


عمر از او پرسيد: مگر مادرت چه كرده است ؟ چرا درباره او شكايت مى كنى ؟
جوان پاسخ داد: مادرم نه ماه مرا در شكم خود پرورده و دو سال تمام نيز شير داده . اكنون كه بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخيص مى دهم ، مرا طرد كرده و مى گويد: تو فرزند من نيستى ! حال آنكه او مادر من و من فرزند او هستم .


عمر دستور داد زن را بياورند. زن كه فهميد علت اظهارش چيست ، به همراه چهار برادرش و نيز چهل شاهد در محكمه حاضر شد.
عمر از جوان خواست تا ادعايش را مطرح نمايد.


جوان گفته هاى خود را تكرار كرد و قسم ياد كرد كه اين زن مادر من است . عمر به زن گفت : شما در جواب چه مى گوييد؟
زن پاسخ داد: خدا را شاهد مى گيرم و به پيغمبر سوگند ياد مى كنم كه اين پسر را نمى شناسم . او با چنين ادعاى مى خواهد مرا در بين قبيله و خويشاوندانم بى آبرو سازد. من زنى از خاندان قريشم و تا بحال شوهر نكرده ام و هنوز باكره ام .


در چنين حالتى چگونه ممكن است او فرزند من باشد؟
عمر پرسيد: آيا شاهد دارى ؟
زن پاسخ داد: اينها همه گواهان و شهود من هستند.


آن چهل نفر شهادت دادند كه پسر دروغ مى گويد و نيز گواهى دادند كه اين زن شوهر نكرده و هنوز هم باكره است .
عمر دستور داد كه پسر را زندانى كنند تا درباره شهود تحقيق شود. اگر گواهان راست گفته باشند، پسر به عنوان مفترى مجازات گردد.


ماءموران در حالى كه پسر را به سوى زندان مى بردند، با حضرت على عليه السلام برخورد نمودند، پسر فرياد زد: يا على ! به دادم برس . زيرا به من ظلم شده و شرح حال خود را بيان كرد. حضرت فرمود: او را نزد عمر برگردانيد. چون بازگردانده شد، عمر گفت : من دستور زندان داده بودم . براى چه او را آورديد؟
گفتند: على عليه السلام دستور داد برگردانيد و ما از شما مكرر شنيده ايم كه با دستور على بن ابى طالب عليه السلام مخالفت نكنيد.


در اين وقت حضرت على عليه السلام وارد شد و دستور داد مادر جوان را احضار كنند و او را آوردند. آن گاه حضرت به پسر فرمود: ادعاى خود را بيان كن .
جوان دوباره تمام شرح حالش را بيان نمود.


على عليه السلام رو به عمر كرد و گفت : آيا مايلى من درباره اين دو نفر قضاوت كنم ؟
عمر گفت : سبحان الله ! چگونه مايل نباشم و حال آنكه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده ام كه فرمود: على بن ابى طالب عليه السلام از همه شما داناتر است .


حضرت به زن فرمود: درباره ادعاى خود شاهد دارى ؟
گفت : بلى ! چهل شاهد دارم كه همگى حاضرند. در اين وقت شاهدان جلو آمدند و مانند دفعه پيش گواهى دادند.


على عليه السلام فرمود: طبق رضاى خداوند حكم مى كنم . همان حكمى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به من آموخته است .
سپس به زن فرمود: آيا در كارهاى خود سرپرست و صاحب اختيار دارى ؟
زن پاسخ داد: بلى !
اين چهار نفر برادران من هستند و در مورد من اختيار دارند. آن گاه حضرت به برادران زن فرمود: آيا درباره خود و خواهرتان به من اجازه و اختيار مى دهيد؟
گفتند: بلى ! شما درباره ما صاحب اختيار هستيد.


حضرت فرمود: به شهادت خداى بزرگ و شهادت تمامى مردم كه در اين وقت در مجلس حاضرند. اين زن را به عقد ازدواج اين پسر درآوردم و به مهريه چهارصد درهم وجه نقد كه خود آن را مى پردازم . (البته عقد صورت ظاهرى داشت ).


سپس به قنبر فرمود: سريعا چهارصد درهم حاضر كن .
قنبر چهارصد درهم آورد. حضرت تمام پولها را در دست جوان ريخت . فرمود: اين پولها را بگير و در دامن زنت بريز و دست او را بگير و ببر و ديگر نزد ما برنگرد مگر آنكه آثار عروسى در تو باشد، يعنى غسل كرده برگردى .


پسر از جاى خود حركت كرد و پولها را در دامن زن ريخت و گفت : برخيز! برويم .
در اين هنگام زن فرياد زد: ((النار! النار!)) (آتش ! آتش !)
اى پسر عموى پيغمبر آيا مى خواهى مرا همسر پسرم قرار بدهى ؟!
به خدا قسم ! اين جوان فرزند من است . برادرانم مرا به شخصى شوهر دادند كه پدرش غلام آزاد شده اى بود اين پسر را من از او آورده ام .

وقتى بچه بزرگ شد به من گفتند: فرزند بودن او را انكار كن و من هم طبق دستور برادرانم چنين عملى را انجام دادم ولى اكنون اعتراف مى كنم كه او فرزند من است . دلم از مهر و علاقه او لبريز است .
مادر دست پسر را گرفت و از محكمه بيرون رفتند.

بحار: ج 40، ص 306

[ یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 ] [ 7:27 ] [ شکر شکن ]

خانواده این شهید والامقام از دوستانش روایت کردند که وی در خواب دیده که سرش گوش تا گوش بریده می‌شود، با ترس از خواب بیدار شده و بار دیگر به خواب می‌رود. این‌بار حضرت امام حسین(ع) را در خواب دیده که به وی می‌فرماید: عزیز من! سر تو را خواهند برید همانطور که بر سر من در واقعه کربلا گذشت. اما دردی حس نخواهی کرد، چون فرشتگان از هر طرف تو را دربر خواهند گرفت. 

«نوجوان 17 ساله ای که اخیراً(در سوریه) شهید شد، به مادرش می‌گوید، با توجه به خوابی که دیده‌ام این آخرین ناهاری است که باهم می‌خوریم، مادر اجاره تعریف خواب را نمی‌دهد. برای دوستانش اینگونه تعریف کرده بود. 2 شب است که خواب می‌بینم که روی سینه‌ام نشسته‌اند تا سرم از تنم جدا کنند، فریاد می‌زنم و آنوقت است که امام حسین(ع) می‌آید و می‌گوید، نترس درد، ندارد... را هم بریدند، درد نداشت.»

نامه‌ای از مادر شهید «ذوالفقار حسن عزالدین» به فرزندش

فرزندم ذوالفقار..خدا تو را رو سفید بگرداند همینطور که مرا در مقابل زهرا(س) روسفید کردی...من روز قیامت با افتخار می‌ایستم در حالی‌که سر خونی تو را در بغل دارم و با دست خودم خون تو را به آسمان پرتاب می‌کنم تا فرشتگان با خون تو بال‌های خود را آراسته کنند...شکایت خود را از قومی که با بریدن سر فرزندم قلب مرا شکستند و مرا از شرکت در عروسیش(تشییع جنازه) محروم کردند به امیرمؤمنان(ع) خواهم کرد..فرزندم خون تو ضامن من نزد خدا خواهد بود و باعث افتخار من است..

فکر نکنید که با کشتن فرزندم طاقت مرا می‌گیرید...
فکر نکنید که با بریدن سر فرزندم قلب زینبی مرا پاره می‌کنید...

به خدا قسم که من منتظر بازگشت پیکر فرزندم هستم تا عطر سرورم زینب(س) را از آن استشمام کنم...

سردار سلیمانی از کدام شهید حزب‌الله سخن گفت؟ + عکس(18+)

می‌خواهم او را در سینه خود فشار بدهم و عطر شهادت را استشمام کنم...

می‌خواهم بایستم و با صدای بلند بگویم خداوندا این قربانی را از ما بپذیر...

و خون تو را بر آسمان بریزم تا زهرا(س) خون تو را بگیرد...

پسرم قلب من برای تو بی‌تابی می‌کند ولکن زینب(س) با صبر خود بر قلب من دست کشید...

پسرم ما هر روز منتظر بازگشت تو هستم تا با ریختن گل روی پیکرت عروسی تو را بگیرم...

منتظر تو هستم و اشکها مرا آتش می‌زنند..تهنیت پسرم که در بهشتی...تهنیت...


[ چهارشنبه نهم بهمن 1392 ] [ 11:28 ] [ شکر شکن ]

آهنگر

شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قدبرد . زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: " ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود . من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم . با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
"شیوانا تبسمی کرد وگفت :" حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم . یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین! "شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود . در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود!

[ شنبه چهاردهم دی 1392 ] [ 13:40 ] [ شکر شکن ]

من که می دانم

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

[ شنبه چهاردهم دی 1392 ] [ 13:38 ] [ شکر شکن ]

داستان کوتاه : تغییر نگرش

می گویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند.

وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد ....

که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام  خانه را با سبز رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته."

مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان،  تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزانترین و موثرترین روش میباشد.

[ شنبه چهاردهم دی 1392 ] [ 13:37 ] [ شکر شکن ]
 
شبکه ایران/ یک عقرب جان زایران حسینی(ع) در مسیر کربلا را نجات داد.
به گزارش خبرگزاری المدینة نیوز، زایران ایرانی که امسال در مسیر عشق حسینی حرکت می کردند، گزارش دادند: یک زن که به نظر می رسید خسته است، برای استراحت وارد یکی از خیمه های کنار جاده شده و به خواب عمیق و طولانی فرو رفت.
طولانی شدن خواب این زن باعث شد تا دیگران به سمت این زن آمده و او را صدا زدند اما او هیچ جوابی نداد و اینگونه بود که زائران متوجه شدند وی مرده است. اما دقایقی بعد در کنار جنازه این زن عقربی را پیدا کردند که آن نیز مرده است و متوجه شدند که این زن توسط نیش عقرب گزیده شده و مرده است.
پس از این اتفاق زنان زائر که سعی داشتند جسد وی را از خیمه بیرون ببرند، احساس کردند که جسم عجیبی بر روی شکم زن قرار دارد و هنگامیکه لباس وی را کنار زدند متوجه وجود کمربندی انفجاری شدند که به دور کمرش بسته شده بود. و بدین وسیله در معجزه ای عجیب جان ده ها زائری که در آن زمان به سمت حرم سیدالشهداء در حرکت بودند نجات پیدا کرد.
پس از کشف کمربند انفجاری، نیروهای امنیتی خود را به محل رساندند و به راحتی و بدون هیچ تلفاتی آن را خنثی کردند.// 22
منبع: خبرگزاری شبستان 
[ یکشنبه هشتم دی 1392 ] [ 8:39 ] [ شکر شکن ]
آخوندها را سوار نکن، ماشینت پنچر می‌شود

 

رئیس مجلس خبرگان رهبری در سخنان خود به خاطره‌ای جالب از علامه جعفری اشاره می‌کند.

 

حضرت آیت‌الله مهدوی کنی رئیس مجلس خبرگان رهبری و رئیس دانشگاه امام صادق(رع) در سخنان خود به خاطره‌ای از علامه جعفری در مورد روحانیت اشاره می‌کند و می‌گوید:

 

وقتی جمعه ها می خواستیم برای دیدن پدر و مادرمان به کن برویم، برخی اوقات تا دو ساعت هیچ ماشینی ما را سوار نمی کرد. امام یک بار گفتند که مردم می گویند روحانیون اگر سوار ماشین بشوند، ماشین پنچر می شود!

 

مرحوم علامه جعفری نقل می کرد و می گفت سوار اتوبوس بودیم و به مشهد می رفتیم که بین راه اتوبوس پنچر شد. آن زمان پنچری ماشین را باید خود راننده ها می گرفتند و یدک نبود. یکی دو ساعت طول می کشید تا پنچری را بگیرند.

 

ماشین هایی که از مشهد می آمدند به راننده می گفتند که این آخوندها را سوار نکن، چرا سوار کردی ماشینت پنچر شد؟ بعد از این که پنچری ماشین را گرفتند، راننده همه را صدا زد و من هم مظلومانه کناری ایستاده بودم تا ببینم چه می شود تا این که راننده آخر سر صدا زد: آقا شیخ بیا سوار شو. امروزه هم این گونه مشکلات برای روحانیون در جامعه کم نیست.

 
ادامه مطلب
[ پنجشنبه پنجم دی 1392 ] [ 8:39 ] [ شکر شکن ]

هم تعریف می کرد و هم فحش می داد

یادم می آید برای اولین نمایش جشنواره ای فیلم "مادر" به همراه مادرم به سینما آفریقا رفته بودیم. لژ سینما آفریقا هم در همان درب ورودی بود. ما بعد از اینکه تیتراژ شروع شد وارد سالن شدیم و برای همین کسی نمی دانست که من در سالنم اما چشمتان روز بد نبیند به محض اینکه بازی من در فیلم آغاز شد یکی از مخاطبان که ردیف جلوی من نشسته بود ضمن تعریف از کار من مدام هم فحشی نثارم می کرد. مثلا می گفت:«پدرسوخته عجب بازیگری است» یا می گفت:«بی شرف واقعا هنرمند است.» یا اینکه «پدر... چقدر خوب این نقش را درآورده.» یا «مادر... چه خوب خودش را دیوانه جازده.»

بازیش عالی است این قدر فحش میدهی؟

این ماجرا ادامه داشت تا پایان فیلم که چراغهای سالن را روشن کردند. طرف تا برگشت به عقب مرا دید و در جایش خشکش زد و بعد آمد به طرفم و گفت:«بازی ات واقعا عالی بود آقای عبدی. دم شما گرم.» مادرم هم که زنی مسن بود و در عین حال از اینکه به پسرش توهین شده بود، نه گذاشت و نه برداشت و به این مخاطب گفت:«بازی اش عالی است اینقدر بهش فحش دادی. اگر بازیش بد بود چه می کردی؟»

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392 ] [ 8:5 ] [ شکر شکن ]
واقعا خدا عادل است؟

زنى به حضور حضرت داوود (علیه السلام ) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟ داوود (علیه السلام ) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند . سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟ زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم، ریسندگى مى کنم ، دیروزشال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم، تا بفروشم، و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد، و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تامین نمایم .

هنوز سخن زن تمام نشده بود، در خانه داوود را زدند، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (علیه السلام ) آمدند، و هر کدام صد دینار (جمعا هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید.حضرت داوود (علیه السلام ) از آن ها پرسید: علت این که شما دست جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟

عرض کردند : ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید، و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته ای سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن ، موردآسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم ، و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم ، و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ما است به حضورت آورده ایم ، تا هر که را بخواهى، به او صدقه بدهى.

حضرت داوود (علیه السلام ) به زن متوجه شد و به او فرمود: پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد، و فرمود: این پول را در تامین معاش کودکانت مصرف کن، خداوند به حال و روزگار تو، آگاهتر از دیگران است .

 

و اوست آن كس كه براى شما گوش و چشم و دل پديد آورد. چه اندك سپاسگزاريد.

سوره مؤمنون - آیه


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 ] [ 21:32 ] [ شکر شکن ]

 داستانی عجیب از سوزش برزخی

ثقه الاسلام نوری در کتاب مستدرک از انوار المضیئه
 تالیف سید غیاث الدین نجفی که از علمای امامیه و فقهای
شیعه است این جکایت را نقل نموده است که در قریه ما از

قراء نزدیک حله است متولی مسجد بنام محمد ابن ابی اذینه
روزها بر حسب عادت به مسجد می آید روزی بر خلاف
عادت پیدایش نشد احوالش را پرسیدیم گفتند در منزل
بستریست خیلی تعجب کردیم چون تا شب گذشته
 صحیح و سالم بود . به دیدنش رفتیم ، دیدیم سر تا پایش
سوخته گاهی بیهوش است و گاهی به هوش می آید ، گفتم
چه بر سر شما آمده ؟ گفت : دیشب در خواب صراط را
 نشان من دادند ، امر شد که منهم باید بروم از اول زیر
 پایم خوب بود بعد دیدم باریک شد و از ابتدا نرم و راحت بود
بعد دیدم تیز و بران گردید همینطور که آهسته آهسته
 می رفتم خود را محکم می گرفتم که نیافتم رنگ آتش که
 شعله اش بالا می زد سیاه بود و مثل برگ خزان از اینطرف
و آنطرف مردم به گودال جهنم می افتادند ، یک مرتبه
دیدم زیر پایم اندازه موئی بیشتر نیست و ناگهان آتش
مرا کشانید و به گودال افتادم هرچه دست و پا زدم
پائین تر می رفتم (آتش جهنم کشش دارد و در روایت دارد
 که هفتاد سال راه ، پایین می رود ) همینگه دیدم کار از
کار گذشته به قلبم گذشت مگر نه هر وقت می افتادم
می گفتم یا علی – گفتم اغثنی یا مولای یا امیرالمومنین – به
من الهام شد که بالا بنگرم آقائی را دیدم که کنار صراط
 ایستاده دست دراز کرد و کمر من را گرفت وبه  بالا کشید
گفتم آقا سوختم به فریادم برسید حضرت دست مبارک
 را از زانو تا منتهای ران من کشید از خواب جستن کردم
دیدم جای دست علی علیه السلام اصلا سوزشی ندارد و
 خوب شده لکن بقیه بدنم می سوزد .

سه ماه در بسترافتاده بود ، ناله می کرد ، مرحمها
می آوردند ، طبیبها عوض می کردند تا پس از سه ماه رو
 به بهبودی گذاشت و گوشت تازه بر بدنش روئید . در
 همین کتاب مستدرک می نویسد : بعد هروقت این قضیه را
نقل می کرد مدتی تب و لرز می کرد .

 

 نقل از کتابهای شهید آیت الله دستغیب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 ] [ 19:11 ] [ شکر شکن ]

جنازه ای که از یمن به نجف آوردند 

 

در کتاب مدینه المعاجز است که روزی مولای متقیان با     
عده ای از اصحاب در پشت دروازه کوفه نشسته بودند ، نظری
فرمود و گفت آیا آنچه را که من می بینم ، شما هم می بینید ؟
عرض کردند نه یا امیرالمومنین .

فرمود : می بینم دو نفر را که جنازه ای را روی شتری     
می آورند . تا اینجا برسد سه روز راه است . روز سوم
علی علیه السلام و دوستانش نشسته اند که چه پیش می آید .
دیدند از دور شتری نمایان شد ، روی شتر جنازه ای است
 و مهار شتر به دست کسی است و یک نفر هم به دنبال شتر
 است ، تا نزدیک شدند ، حضرت پرسید این جنازه کیست و
شما کیستید و از کجا آمده اید ؟

عرض کردند ما اهل یمن هستیم و این جنازه پدر ماست که    
 وصیت کرده او را به سمت عراق حمل دهیم و

در نجف کوفه دفن کنیم .   

حضرت فرمود آیا سببش را پرسیدید ؟ گفتند بلی ، پدرمان    
 می گفت آنجا کسی دفن می شود که اگر تمام اهل محشر
 را بخواهند شفاعت کند می تواند. علی علیه السلام فرمود :
راست گفت ؛ پس دو مرتبه فرمود : والله من همان مرد هستم .

 

نقل از کتابهای شهید آیت الله دستغیب 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 ] [ 17:51 ] [ شکر شکن ]

    روزی دختر کوچولویی از مادرش پرسید: مامان؟ نژاد انسان ها از کجا اومد؟
    مادر جواب داد: خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژاد انسان ها به وجود اومد
    دو روز بعد دخترک همین سوال رو از پدرش پرسید.
    پدرش پاسخ داد: خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد
    دختر کوچولو که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت: مامان؟ تو گفتی خدا انسان ها رو آفرید ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته ی میمون ها هستند...من که نمی فهمم!
    مادرش گفت: عزیز دلم خیلی ساده است. من بهت در مورد خانواده ی خودم گفتم و بابات در مورد خانواده ی خودش




شاید این مرد داروین باشه

عرب نژاد


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 ] [ 9:56 ] [ شکر شکن ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

به شهر قصه های کوتاه و آموزنده خوش آمدید
هدف از این وبلاگ تهیه داستان و قصه های کوتاه و آموزنده از همه کسانی است که میخواهند نقشی در تربیت انسانها داشته باشند
برای لینک شدن لازم است یک داستان را برایم بفرستید تا با نام شما ثبت و شما را در لیست لینک خود قرار دهم
هر ديدي بازديدي دارد پس ردي از خود به جا بگذاريدتا بتوانم به شما سري بزنم
چرا كه رفاقت يك اتفاق است و شاید این اتفاق اینجا هم بیافتد و بتوانیم دوستان خوبی پیدا بکنیم
لینک های مفید
امکانات وب