X
تبلیغات
( شکرستان) قصه ها و نكته هاي پند آموز

( شکرستان) قصه ها و نكته هاي پند آموز
 
پيوندهای روزانه
لینک های مفید

 وقتی رییس شما مصمم است حال‌تان را بگیرد
 رییس: 50 آجر توی هواپیماست. یکی از آنها را به بیرون پرتاب می‌کنیم. الآن چند آجر توی هواپیما مانده؟
کارمند: 49 آجر.
رییس: چگونه می‌شود یک فیل را در سه مرحله در یخچال جا داد؟
کارمند: در یخچال را باز می‌کنیم، فیل را در یخچال می‌گذاریم، در یخچال را می‌بندیم.
رییس: چگونه می‌شود یک گوزن را در چهار مرحله در یخچال جا داد؟
کارمند: در یخچال را باز می‌کنیم، فیل را درمی‌آوریم، گوزن را داخل یخچال می‌گذاریم، در یخچال را می‌بندیم.
رییس: امروز تولد شیر سلطان جنگل است، همۀ حیوان‌ها به جشن تولد او آمده‌اند به جز یکی از آنها، چرا؟
کارمند: گوزن نیامده، چون توی یخچال است.
رییس: یک پیرزن چگونه می‌تواند از یک رودخانۀ پر از تمساح رد شود؟
کارمند: به راحتی، چون تمساح‌ها به جشن تولد شیر رفته‌اند.
رییس: سؤال آخر، با این حال پیرزن در رودخانه می‌میرد، چرا؟
کارمند: اووممم... نمی‌دانم، شاید غرق شده باشد.
رییس: نخیر، آجری که از هواپیما بیرون انداخته بودیم توی سرش می‌خورد. مشکل همین است، تو روی کارت تمرکز نداری. برو.

نتیجۀ اخلاقی داستان: وقتی رییس شما مصمم است حال‌تان را بگیرد، راه فرار ندارید

[ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 ] [ 9:4 ] [ شکر شکن ]

هدیه روز مادر

بچه ها دور هم جمع شده بودند و درباره هدیه روز مادر صحبت می کردند. یکی از آن ها می گفت: من برای مادرم لباس زیبایی خریده ام. دیگری می گفت: من هم دیروز با پدر به بازار رفتم و یک انگشتر خریدم و یکی دیگر از بچه ها گفت:.... در بین آن ها دختر کوچکی بود که گفت:من برای مادرم یک مزرعه خریده ام!...

همه بچه ها خندیدند و حرف او را به شوخی گرفتند. فردا که مادر دختر کوچولو هدیه اش را باز کرد لبخند زیبایی بر لبانش  نقش بست:

یک مشت دانه ذرت- یک مشت دانه آفتابگردان-یک مشت دانه لوبیا و...   

فرشتـــــــه

روزی خداوند فرشته ای را به زمین فرستاد که بال نداشت!...فرشتگان دیگرگفتند: فرشته ای که بال نداشته باشد، فرشته نیست...

خداوند گفت: به پایین و به آن مادر و کودک نگاه کنید... فرشتگان با حسرت و شرمندگی سر به زیر افکندند.

وقتی نگاهم به دستان چروکیده مادر و چشمان مهربانش می افتد می فهمم که این فرشته زمینی تنها فرشته ای است که نیاز به بال ندارد.

موهای بافته مادرم

وقتی کوچک بودم عادت داشتم قبل از خوابیدن موهای بافته مادرم را در دست بگیرم و با آن ها بازی کنم تا بتوانم راحت بخوابم...

یک روز دوست قدیمی مادر به خانه ما آمد و موهای زیبای مادر را کوتاه کرد... کوتاهِ کوتاه...

بغض گلویم را گرفت. به حیاط دویدم و زیرِ درخت سیب، کنارِ حوض نشستم و کلی گریه کردم.

شب که از راه رسید غمگین به رختخواب رفتم، ولی ناباورانه دو گیسوی بافته شده مادر را با دو روبان رنگی زیبا به روی بالش دیدم...

مادر کلک زیبایی زده بود... دیگر می توانستم به تنهایی بخوابم...

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 8:51 ] [ شکر شکن ]
مادری پیر و پریشان احوال / عمر او بود فزون از پنجاه

 زن ، بی شوهر و از حاصل عمر / یک پسر داشت شرور و خودخواه

 روز و شب درپی اوباشی خویش / بی خبر از شرف وعزّت و جاه

 دیده بود او به بر مادر پیر / یک گره بسته ی زر ،گاه به گاه

 شبی آمد که ستاند آن زر / بکندصرف عمل های تباه

 مادر از دادن زر کرد ابا / گفت:رو ، رو ، که گناه است گناه

 این ذخیره است مرا ای فرزند / بهر دامادیت ان شاءالله

 حمله آورد پسر تا گیرد /  آن گره بسته ی زر ،خواه مخواه

 مادر از جور پسر شیون کرد / بود از چاره چو دستش کوتاه

 پسر افشرد گلوی مادر / سخت ، چندان که رخش گشت سیاه

 نیمه جان پیکر مادر بگرفت / بر سر دوش و بیفتاد به راه

 بر در چاه عمیقی افکند / کز جنایت نشود کس آگاه

 شد سرازیر پس از واقعه او / تا نماید به ته چاه ، نگاه

 از ته چاه به گوشش آمد / ناله ی زار حزینی ناگاه

 آخرین گفته ی مادر این بود / آه! فرزند نیفتی در چاه!

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 8:42 ] [ شکر شکن ]
شعر زیبای قلب مادر - ایرج میرزا

 داد معشوقه به عاشق پیغام / که کند مادر تو با من جنگ

 هرکجا بیندم از دور کند / چهره پرچین و جبین پرآژنگ

 با نگاه غضب آلوده زند / بر دل نازک من تیر خدنگ

 از در خانه مرا طرد کند / همچو سنگ از دهن قلماسنگ

 نشوم یکدل و یکرنگ تو را / تا نسازی دل او از خون رنگ

 گر تو خواهی به وصالم برسی / باید این ساعت بی خوف و درنگ

 روی و سینه ی تنگش بدری / دل برون آری از آن سینه ی تنگ

 گرم و خونین به منش باز آری/ تا برد ز آینه ی قلبم زنگ

 عاشق بی خرد ناهنجار/ نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ

 حرمت مادری از یاد ببرد / مست از باده و دیوانه ز بنگ

 رفت و مادر بفکند اندر خاک / سینه بدرید و دل آورد به چنگ

 قصد سر منزل معشوقه نمود/ دل مادر به کفش چون نارنگ

 از قضا خورد دم در به زمین/ اندکی رنجه شد او را آرنگ

 آن دل گرم که جان داشت هنوز / اوفتاد از کف آن بی فرهنگ

 از زمین باز چو برخاست نمود/ پی برداشتن دل آهنگ

 دید کز آن دل آغشته به خون/ آید آهسته برون این آهنگ :

 آه دست پسرم یافت خراش!/ وای پای پسرم خورد به سنگ!

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 8:41 ] [ شکر شکن ]
سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند. بعد، آنها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد. حال، از حاضرین خواست که به اطاق دیگر بروند و هر یک بادکنکی را که نامش روی آن بود بیابد. همه باید ظرف پنج دقیقه بادکنک خود را بیابند. همه دیوانه‌وار به جستجو پرداختند؛ یکدیگر را هُل می‌دادند؛ به یکدیگر برخورد میکردند و هرج و مرجی راه انداخته بودند که حدّی نداشت. مهلت به پایان رسید و هیچکس نتوانست بادکنک خود را بیابد. بعد، از همه خواسته شد که هر یک بادکنکی را اتفاقی بردارد و آن را به کسی بدهد که نامش روی آن نوشته شده است. در کمتر از پنج دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند. سخنران ادامه داده گفت: “همین اتّفاق در زندگی ما می‌افتد. همه دیوانه‌وار و سرآسیمه‌ در جستجوی سعادت خویش به این سوی و آن سوی چنگ می‌اندازیم و نمی‌دانیم سعادت ما در کجا واقع شده است. سعادت ما در سعادت و مسرّت دیگران است. به یک دست سعادت آنها را به آنها بدهید و سعادت خود را از دست دیگر بگیرید. این است

هدف زندگی انسان.

با تشکر از دوست خوبم عرب نژاد

[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 10:12 ] [ شکر شکن ]

[ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 ] [ 12:50 ] [ شکر شکن ]
 ﺷﻮﻫﺮﻩﺷﺐ ﺩﻳﺮ ﻣﻴﺎﺩﺧﻮﻧﻪ
ﺯﻧﺶ ﺩﺍﺩﻭ ﺑﻴﺪﺍﺩ ﻣﻴﻜﻨﻪ
ﻣﻴﮕﻪ ﺍﮔﻪ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﻣﻨﻮ ﻧﺒﻴﻨﻰ ﭼﻪ ﺣﺴﻰ ﺑﻬﺖ ﺩﺳﺖ ﻣﻴﺪﻩ ؟
ﺷﻮﻫﺮﻩ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻰ ﻣﻴﮕﻪ ﺧﻴﻠﻰ ﻋﺎﻟﻰ ﻣﻴﺸﻪ ! ...

            اونوقت بود که شوهره دیگه زنش رو ندید


ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﺷﻮﻫﺮﻩ ﺯﻧﺸﻮ ﻧﺪﯾﺪ
ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﺷﻮﻫﺮﻩ ﺯﻧﺸﻮ ﻧﺪﯾﺪ
ﺭﻭﺯ ﺳﻮﻡ ﻫﻢ ﮔﺬﺷﺖ ﺑﺎﺯﻡ ﺷﻮﻫﺮﻩ ﺯﻧﺸﻮ ﻧﺪﯾﺩ ...
.
.
.
ﺧﻼﺻﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻭﺭﻡ ﭼﺸﻤﻪ ﺷﻮﻫﺮﻩ ﺑﻬﺘﺮ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻮﻧﺴﺖ
ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﻢ ﺯﻧﺸﻮ ﺑﺒﯿﻨﻪ
[ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ] [ 15:18 ] [ شکر شکن ]

در زمان خلافت عمر، جوانى به نزد او آمد و از مادرش شكايت كرد. و ناله سر مى داد كه : خدايا! بين من و مادرم حكم كن .


عمر از او پرسيد: مگر مادرت چه كرده است ؟ چرا درباره او شكايت مى كنى ؟
جوان پاسخ داد: مادرم نه ماه مرا در شكم خود پرورده و دو سال تمام نيز شير داده . اكنون كه بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخيص مى دهم ، مرا طرد كرده و مى گويد: تو فرزند من نيستى ! حال آنكه او مادر من و من فرزند او هستم .


عمر دستور داد زن را بياورند. زن كه فهميد علت اظهارش چيست ، به همراه چهار برادرش و نيز چهل شاهد در محكمه حاضر شد.
عمر از جوان خواست تا ادعايش را مطرح نمايد.


جوان گفته هاى خود را تكرار كرد و قسم ياد كرد كه اين زن مادر من است . عمر به زن گفت : شما در جواب چه مى گوييد؟
زن پاسخ داد: خدا را شاهد مى گيرم و به پيغمبر سوگند ياد مى كنم كه اين پسر را نمى شناسم . او با چنين ادعاى مى خواهد مرا در بين قبيله و خويشاوندانم بى آبرو سازد. من زنى از خاندان قريشم و تا بحال شوهر نكرده ام و هنوز باكره ام .


در چنين حالتى چگونه ممكن است او فرزند من باشد؟
عمر پرسيد: آيا شاهد دارى ؟
زن پاسخ داد: اينها همه گواهان و شهود من هستند.


آن چهل نفر شهادت دادند كه پسر دروغ مى گويد و نيز گواهى دادند كه اين زن شوهر نكرده و هنوز هم باكره است .
عمر دستور داد كه پسر را زندانى كنند تا درباره شهود تحقيق شود. اگر گواهان راست گفته باشند، پسر به عنوان مفترى مجازات گردد.


ماءموران در حالى كه پسر را به سوى زندان مى بردند، با حضرت على عليه السلام برخورد نمودند، پسر فرياد زد: يا على ! به دادم برس . زيرا به من ظلم شده و شرح حال خود را بيان كرد. حضرت فرمود: او را نزد عمر برگردانيد. چون بازگردانده شد، عمر گفت : من دستور زندان داده بودم . براى چه او را آورديد؟
گفتند: على عليه السلام دستور داد برگردانيد و ما از شما مكرر شنيده ايم كه با دستور على بن ابى طالب عليه السلام مخالفت نكنيد.


در اين وقت حضرت على عليه السلام وارد شد و دستور داد مادر جوان را احضار كنند و او را آوردند. آن گاه حضرت به پسر فرمود: ادعاى خود را بيان كن .
جوان دوباره تمام شرح حالش را بيان نمود.


على عليه السلام رو به عمر كرد و گفت : آيا مايلى من درباره اين دو نفر قضاوت كنم ؟
عمر گفت : سبحان الله ! چگونه مايل نباشم و حال آنكه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده ام كه فرمود: على بن ابى طالب عليه السلام از همه شما داناتر است .


حضرت به زن فرمود: درباره ادعاى خود شاهد دارى ؟
گفت : بلى ! چهل شاهد دارم كه همگى حاضرند. در اين وقت شاهدان جلو آمدند و مانند دفعه پيش گواهى دادند.


على عليه السلام فرمود: طبق رضاى خداوند حكم مى كنم . همان حكمى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به من آموخته است .
سپس به زن فرمود: آيا در كارهاى خود سرپرست و صاحب اختيار دارى ؟
زن پاسخ داد: بلى !
اين چهار نفر برادران من هستند و در مورد من اختيار دارند. آن گاه حضرت به برادران زن فرمود: آيا درباره خود و خواهرتان به من اجازه و اختيار مى دهيد؟
گفتند: بلى ! شما درباره ما صاحب اختيار هستيد.


حضرت فرمود: به شهادت خداى بزرگ و شهادت تمامى مردم كه در اين وقت در مجلس حاضرند. اين زن را به عقد ازدواج اين پسر درآوردم و به مهريه چهارصد درهم وجه نقد كه خود آن را مى پردازم . (البته عقد صورت ظاهرى داشت ).


سپس به قنبر فرمود: سريعا چهارصد درهم حاضر كن .
قنبر چهارصد درهم آورد. حضرت تمام پولها را در دست جوان ريخت . فرمود: اين پولها را بگير و در دامن زنت بريز و دست او را بگير و ببر و ديگر نزد ما برنگرد مگر آنكه آثار عروسى در تو باشد، يعنى غسل كرده برگردى .


پسر از جاى خود حركت كرد و پولها را در دامن زن ريخت و گفت : برخيز! برويم .
در اين هنگام زن فرياد زد: ((النار! النار!)) (آتش ! آتش !)
اى پسر عموى پيغمبر آيا مى خواهى مرا همسر پسرم قرار بدهى ؟!
به خدا قسم ! اين جوان فرزند من است . برادرانم مرا به شخصى شوهر دادند كه پدرش غلام آزاد شده اى بود اين پسر را من از او آورده ام .

وقتى بچه بزرگ شد به من گفتند: فرزند بودن او را انكار كن و من هم طبق دستور برادرانم چنين عملى را انجام دادم ولى اكنون اعتراف مى كنم كه او فرزند من است . دلم از مهر و علاقه او لبريز است .
مادر دست پسر را گرفت و از محكمه بيرون رفتند.

بحار: ج 40، ص 306

[ یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 ] [ 7:27 ] [ شکر شکن ]

خانواده این شهید والامقام از دوستانش روایت کردند که وی در خواب دیده که سرش گوش تا گوش بریده می‌شود، با ترس از خواب بیدار شده و بار دیگر به خواب می‌رود. این‌بار حضرت امام حسین(ع) را در خواب دیده که به وی می‌فرماید: عزیز من! سر تو را خواهند برید همانطور که بر سر من در واقعه کربلا گذشت. اما دردی حس نخواهی کرد، چون فرشتگان از هر طرف تو را دربر خواهند گرفت. 

«نوجوان 17 ساله ای که اخیراً(در سوریه) شهید شد، به مادرش می‌گوید، با توجه به خوابی که دیده‌ام این آخرین ناهاری است که باهم می‌خوریم، مادر اجاره تعریف خواب را نمی‌دهد. برای دوستانش اینگونه تعریف کرده بود. 2 شب است که خواب می‌بینم که روی سینه‌ام نشسته‌اند تا سرم از تنم جدا کنند، فریاد می‌زنم و آنوقت است که امام حسین(ع) می‌آید و می‌گوید، نترس درد، ندارد... را هم بریدند، درد نداشت.»

نامه‌ای از مادر شهید «ذوالفقار حسن عزالدین» به فرزندش

فرزندم ذوالفقار..خدا تو را رو سفید بگرداند همینطور که مرا در مقابل زهرا(س) روسفید کردی...من روز قیامت با افتخار می‌ایستم در حالی‌که سر خونی تو را در بغل دارم و با دست خودم خون تو را به آسمان پرتاب می‌کنم تا فرشتگان با خون تو بال‌های خود را آراسته کنند...شکایت خود را از قومی که با بریدن سر فرزندم قلب مرا شکستند و مرا از شرکت در عروسیش(تشییع جنازه) محروم کردند به امیرمؤمنان(ع) خواهم کرد..فرزندم خون تو ضامن من نزد خدا خواهد بود و باعث افتخار من است..

فکر نکنید که با کشتن فرزندم طاقت مرا می‌گیرید...
فکر نکنید که با بریدن سر فرزندم قلب زینبی مرا پاره می‌کنید...

به خدا قسم که من منتظر بازگشت پیکر فرزندم هستم تا عطر سرورم زینب(س) را از آن استشمام کنم...

سردار سلیمانی از کدام شهید حزب‌الله سخن گفت؟ + عکس(18+)

می‌خواهم او را در سینه خود فشار بدهم و عطر شهادت را استشمام کنم...

می‌خواهم بایستم و با صدای بلند بگویم خداوندا این قربانی را از ما بپذیر...

و خون تو را بر آسمان بریزم تا زهرا(س) خون تو را بگیرد...

پسرم قلب من برای تو بی‌تابی می‌کند ولکن زینب(س) با صبر خود بر قلب من دست کشید...

پسرم ما هر روز منتظر بازگشت تو هستم تا با ریختن گل روی پیکرت عروسی تو را بگیرم...

منتظر تو هستم و اشکها مرا آتش می‌زنند..تهنیت پسرم که در بهشتی...تهنیت...


[ چهارشنبه نهم بهمن 1392 ] [ 11:28 ] [ شکر شکن ]

آهنگر

شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قدبرد . زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: " ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود . من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم . با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
"شیوانا تبسمی کرد وگفت :" حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم . یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین! "شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود . در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود!

[ شنبه چهاردهم دی 1392 ] [ 13:40 ] [ شکر شکن ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

به شهر قصه های کوتاه و آموزنده خوش آمدید
هدف از این وبلاگ تهیه داستان و قصه های کوتاه و آموزنده از همه کسانی است که میخواهند نقشی در تربیت انسانها داشته باشند
برای لینک شدن لازم است یک داستان را برایم بفرستید تا با نام شما ثبت و شما را در لیست لینک خود قرار دهم
هر ديدي بازديدي دارد پس ردي از خود به جا بگذاريدتا بتوانم به شما سري بزنم
چرا كه رفاقت يك اتفاق است و شاید این اتفاق اینجا هم بیافتد و بتوانیم دوستان خوبی پیدا بکنیم
لینک های مفید
امکانات وب